أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
90
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
را علّتى بود ، اعنى وجود محوى با خود او را علّتى نبود ، بلكه خلأ به ذات خود ممتنع است و معدوم است و او را علّت نبايد . پس اگر گوييم كه وجود محوى علّت خلأ بود و چون او بشد عدم خلأ با او بشده ، محال گفته باشيم . ازيرا كه عدم خلأ را علّت نباشد ، بلكه او خود به ذات خويش ممتنع است . و اگر گوييم وجود محوى بشود و عدم خلأ باقى ماند و با وى نشود ، هم محال گفته باشيم و خلاف آنكه موجود است و به مشاهده است . ازيرا كه « 1 » هر دو را معا با هم [ اند ] ، اعنى وجود محوى و عدم خلأ . پس على الوجه كلّها روا نيست كه جسمى فلكى علّت جسمى فلكى باشد ، ازيرا كه از اين فرض محالات لازم آيد ، پس معلوم گشته است كه علل اجسام فلكى همه عقول مفارقاند و ايشان واسطهاند و علت اولى بارى تعالى است . چرا كه نوعى مجموع در يكى شخص است ؟ * ز نوع ديگر اشخاص بىشمار و كران « 2 » چه چيز موجب اشخاص و نوع كثرت او ؟ * ز وضع و حامل « 3 » آن و ز أين و از ازمان « 4 » ببايد دانستن كه سبب آنكه يك نوع واحد باشد و [ ديگرى ] مجموع فى شخصه باشد و ديگرى « 5 » منتشر الاشخاص باشد از جهت قابل و مادّه و وضع مكان و زمان باشد ، ازيرا كه از جهت واهب صور جز وحدانيّت فعل نيست ، لكن قابل بر حسب مقدار و كميّت و مزاج و استعداد خود صورت پذيرد و بدين سبب يك نوع مجموع فى شخصه آيد . چنان كه قمر و شمس و ديگر ستارگان كه هر يكى نوعىاند على حدّه در يك شخص خود موجوداند و مجموع . و مثال اين از طبيعيات چنان بود كه اگر در بقعه [ اى ] از بقاع مقدارى از مادّتى عفن گردد و در وى مزاج استعداد آن حاصل آيد كه از وى حيوانى متخلّق شود و آن مقدار اندك باشد از واهب صور ، صورتى بدان مادّه فايض گردد و او آن را قبول كند و آن حيوان تمام شود . و لكن يك شخص بيش نبود از جهت آنكه مقدار مادّه اندك بوده باشد . و از جهت آن نيز كه مقدار مادّه را بجمله در وقتى از اوقات و به كليّت در يك بار و در يك مكان آن عفونت افتاده باشد و بدين سبب يك شخصاند ، و چون اين حيوان مخالف باشد مر حيوانات
--> ( 1 ) . در اصل : ازيرا كه ما . ( 2 ) . در اصل : كوان . ( 3 ) . در اصل : حامل . ( 4 ) . در اصل : و ازين و رابان . ( 5 ) . در اصل : + يا .